X
تبلیغات
خط سرخ
ارزش نهادن به ارزش هاي دفاع مقدس از سوی جامعه، تنها خواسته آزادگان

2۶ مرداد سال 1369 روزي تاريخي و به ياد ماندني در گذشته نه چندان دور اين سرزمين کهن و اسلامي است، روزي که پنجره هاي پولادين زندان هاي مخوف دشمن باز شد و کبوتران سفيد بالي که به جرم استقامت و ايستادگي به اسارت گرفته شده و ساليان طولاني به دست دژخيمان، شکنجه هاي قرون وسطايي را تحمل مي کردند، با بال هاي مجروح و خسته، اما اراده و عزمي راسخ بال گشودند و به آغوش ميهن و خانواده شان رجعت کردند و رنج اسارت را به افتخار آزادگي مبدل ساختند و چه زيبا مردم در حضوري خود جوش، شادترين لحظات تاريخ اين کشور را رقم زدند و چه زيبا در استقبال از فرزندان شان با اشک شوق، مقدم شان را شستشو دادند. اما با کمال تاسف روز به روز و با گذشت زمان، فاصله بین آزادگان و جامعه زیاد و زیادتر شد و گرد کم توجهی و بی توجهی همچون خیلی از ارزش های جامعه مان، دامن ارزش پایداری آزادگان سربلند کشور را نیز گرفت و ناخشنودی دلاورمردانی را رقم زد که در طول اسارت برای حفظ اسلام و کشور از خود گذشتند و خم به ابرو نیاوردند و هم اکنون هم خواسته ای جزء حفظ و صیانت از ارزش های دفاع مقدس و ترویج آن ندارند. حال با گذشت 22 سال از بازگشت آنان و به رسم قدردانی از رشادت های آنان پای درد دل تعدادی از آزادگان قهرمان استان اردبیل نشسته ایم و سعی داریم با معرفی دغدغه های آنان، راهکاری به جامعه برای رفع آنها معرفی کنیم.

همت سلیمی قشلاق محمد بیگ می گوید: آزادگان دنبال منافع مادی نیستند، اگر هم به جبهه رفته اند و سختی های اسارت را به جان خریده اند ادای دین برای دفاع از کشور بوده است اما متاسفانه تاکنون این سختی ها بطور شایسته به نسل جوان بازگو نشده و بطور مطلوب انتقال نیافته است و حرکات هیجانی جوانان دلیلی بر این ادعاست. از جامعه انتظار می رود ضمن ارج نهادن به فداکاری های شهدا و ایثارگران نگذارند آنان در پیچ و خم زندگی فراموش شوند. 

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در هفدهم آبان 1391ساعــت تــوسط سلمانی/ جوادی |
جاسوسان بيشترين شکنجه روحی را به اسرا تحميل می کردند

در طول 8 سال دفاع مقدس چه بسیار نوجوانان کم سن و سالی که آموختن را رها کردند تا از سرزمین خود دفاع کنند اما اسیر کینه و قساوت بعثیان شدند و پس از سال ها رنج دوری از وطن، با تنی مجروح بازگشتند. یوسفان ایران زمین بعد از بازگشت، همانند دوران اسارت با تلاش و کوشش خود باز هم در عرصه های مختلف فرهنگی، علمی، اقتصادی و اجتماعی مایه افتخار کشور شدند و هستند که یکی از افتخار آفرینان بهزاد امین ساجدی است که روز به روز بر انس خود با کلام الهی افزوده و هم اکنون یکی از فعالان قرآنی استان و کشور می باشد. او انس با قرآن کریم را در خانواده خویش هم تسری داده طوری که هم اکنون دو فرزندش با حفظ سه جزء از آیات الهی سعی دارند گام در راه پدر بگذارند و فرزند خلفی برایش باشند.    

آقای امين ساجدي خواندگان ما دوست دارند قهرمان خود را بیشتر بشناسند. از خودتان بگویید.

در اولين روز تير سال 1345 در روستاي آق چاي علیا اردبيل بدنيا آمدم. یکساله بودم که به تهران نقل مكان كرده و در سال 1354 به اردبیل برگشتیم. در مدرسه جزو كوتاه قدترين دانش آموزان بودم. با پايان يافتن دوران ابتدايي در سال 1357 وارد مدرسه راهنمايي ابوذر اردبيل شدم و تحصيلات خود را در اين مقطع ادامه دادم. از نظر تحصيلات دانش آموز متوسطي بودم. همواره با پدرش به مسجد محله مي رفتم.  حضور در مسجد باعث علاقه مندي ام به قرآن گرديد. معلم قرآن مان سيد حسين محدث اردبيلي از فرهنگيان فرهيخته استان بود و از طريق او بيشتر با قرآن آشنا شدم. روخواني و روان خواني را خيلي سريع ياد گرفتم. از سال 359 ا تا 1360 براي شركت در جلسات قرآن به مسجد باغميشه مي رفتم.

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در هفدهم آبان 1391ساعــت تــوسط سلمانی/ جوادی |
به حق بی‌بی (س) مرا حلال كن

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.

روزي  جوان هفده ساله ضعیف و نحیفي، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت: ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!

یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».

آن بعثی گفت: او اذان گفت. برادرمان اصرار کرد که: «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم». مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده!. او اذان گفت، نه تو». برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.

 خاطره ای از سید آزادگان مرحوم حجت‌الاسلام والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی، برگرفته از كتاب حماسه‌های ناگفته

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در هفدهم آبان 1391ساعــت تــوسط سلمانی/ جوادی |
مزار آزاده ای که یادمان شهید گمنام بود

آزادگان بازگشتند، آنگونه كه انتظارش مي‌رفت، در ميان شور و اشتياق مردم، در ميان جشن و سرور، آزادگان بازگشتند، آنگونه كه انتظارش مي‌رفت، با همان آرمان‌هاي متعالي و حس پاسداشت ارزش‌هاي اسلامي و انقلابي، آنان بازگشتند تا پرچم ايران اسلامي سرافرازتر و پر غرورتر از هميشه بر بلنداي قله استقامت در جهان به اهتزار درآيد.

26مرداد سال ۱۳۶۹نقطه عطفي در تاريخ مقاومت و پايداري ايران به شمار مي‌رود، خاك خسروي در اين روز پذيراي گام‌هاي خسته اما استوار سربازاني بود كه سال‌ها پيش در عرصه دفاع و آزادگي، در چنگال دژخيمان بعثي اسير شدند. اسارت يعني انتظاري بي‌پايان و مشقت اما رهروان راه آزادگي در زندان‌ها و اردوگاه‌هاي بعثي، عشق را در اسارت معنايي ديگر بخشيدند، اسارت آنان عين آزادگي بود، آزادگي و آزاده خواهي در برابر قاصبان حق و عدالت. یکی از این آزادمردان محمود امین پور فرزند مرتضی علی است که در سال 1343 در روستای سیدبیگلو مشکین شهر بدنیا آمد و در بیست و چهارمین روز تیرماه سال 1367 در منطقه مهران و چنگوله در پاتک دشمن به اسارت درآمد. او بعد از 12 ماه و 25 روز تحمل اسارت در اردوگاه های مخوف عراق در بیست و پنجمین روز شهریور سال 1369 وارد میهن عزیزمان ایران شد. این آزاده سرفراز بعد از تحمل درد و رنج ناشی از اسارت و 30 درصد جانبازی در 12 تیر سال 1387 به خیل شهدا پیوست. برای ارج نهادن به مجاهدت های آزاده امین پور و یادآوری سالهای درد و رنج او در دوران اسارت و بعد از آن، به ذکر خاطره ای می پردازیم که این عزیز بزرگوار قبل از شهادتش تعریف کرده است:

 

ساعت ده و نیم شب به مرز خسروی رسیدیم. پیشانی بندی که قبل از حرکت و در اردوگاه از حاشیه پتو برای خود درست کرده و رویش "الله اکبر" و "لا اله الا الله" نوشته بودیم را به پیشانی بستیم. دو نفر از بچه های خودمان از اتوبوس بالا آمدند تا لیست را با حاضران مطابقت دهند. سرگرد طلعت، مسئول عراقی اسرای تبادلی زود به اتوبوس آمد و یقه آن دو نفر را گرفت و گفت :« چرا به این ها پیشانی بند دادید؟». یکی از بچه ها گفت: « اینها به ما پیشانی بند ندادند. ما خودمان آن را از حاشیه پتو هایی که به ما داده بودید، درست کردیم». سرگرد طلعت گفت: « به خدا قسم اگر 5 دقیقه زودتر این را فهمیده بودم شما را برمی گرداندم تا آدم تان کنم».

آن دو نفر ایرانی گفتند: «خواهش می کنیم پیشانی بندها را بردارید. هنوز تعداد زیادی از اسرای ما در اردوگاه های عراقی مانده اند کاری نکنید که از آزاد کردن اسرا خودداری کنند».

پیشانی بندها را باز کرده و از اتوبوس پیاده شدیم. اتوبوس های ایرانی کمی آن طرف تر ایستاده بودند. نمایندگان صلیب سرخ که آنجا حضور داشتند کارتهای ما را چک کردند. ساعت 11 شب وارد میهن شدیم. اتوبوس های عراقی هم آنجا بود. می دیدیم که آنها داخل اتوبوس شادی می کنند. انگار عراقی ها یکی، دو باری زرنگی کرده پس از تحویل گرفتن اسرای خود، بچه های ما را تحویل نداده بودند به همین خاطر قرار شده بود اول عراقی ها اسرای ایرانی را تحویل دهند و بعد اسرای خود را تحویل بگیرند.

سوار اتوبوس ها شدیم و بعد از این که کمی جلو رفتیم، توقف کردند. به همه آزادگان اتوبوس ها میوه، آبمیوه و بیسکویت پخش کردند و راه افتادیم. کمی جلوتر قرارگاه سپاه بود. در آنجا برای شام پیاده شدیم. توی یک دیگ بزرگ شربت درست کرده بین بچه ها پخش کردند. در قرارگاه یکی از آزادگان با ملاقه به سر یکی از اسرایی که در اردوگاه برای عراقی ها خبرچینی می کرد و موقع ترک آنجا به پای بچه ها افتاده و حلالیت خواسته بود کوبید. او در اثر ضربه به زمین افتاد و تکان نخورد. وقتی پرسیدند: «چرا او را کشتی»؟

گفت: «مگر آن چند نفری را که او از بی آبی کشت، چشم انتظار نداشتند»!؟

وقت نماز صبح به قرارگاه رمضان در باختران رسیدیم و نماز را در یک حسینیه ی بزرگ خواندیم. چند نفر پزشک آمده و معاینه مان کردند. آنها اسامی ما را نوشتند و گفتند می خواهند به خانواده هایمان اطلاع بدهند. دو روز در قرنطینه ماندیم. به همه لباس و کت و شلوار دادند. آن را در ساکم گذاشتم و لباس بسیجی پوشیدم. بعد از پرس و جو از آزادگان 15 نفر که در اسارت با عراقی ها همکاری می کردندمشخص شد. یکی از آنان بر اثر ضربه ملاقه مُرد و یکی هم در آن جا از همه حلالیت گرفت. 13 نفر  دیگر را از ما جدا کرده جای دیگری بردند.

ما را به فرودگاه باختران منتقل کردند. شش نفر از آزادگان روحانی را که توی اردوگاه می شناختم  آنجا دیدم. برای هر استان پرواز جداگانه ای ترتیب دادند و ما به تبریز رفتیم. ناهار را در فرودگاه تبریز خوردیم. ساعت حدود 14 بعد از ظهر با دو سربازی که توی اتوبوس ما بودند به طرف اردبیل حرکت کردیم. اتوبوس در سراب توقف کرد و تعدادی از بچه هایی که اهل آنجا بودند، را پیاده کرد.

در اردبیل به ساختمان تیپ یکم حضرت عباس (ع) رفتیم. برق رفته و همه جا تاریک بود. نگذاشتند از اتوبوس پیاده شویم. گفتند: « اقوام و خویشان همه باید بیایند و شما را تحویل بگیرند». در صندلی پشت سر راننده نشسته بودم. یک نفر از بیرون صدایم کرد. بعد از من محرم زندی را هم صدا زدند. از اتوبوس پایین آمدیم. « عزیزی» را دیدیم که در تیپ یکم حضرت عباس (ع) اردبیل خدمت می کرد. ساکم را یکی از بچه های روستا تحویل گرفت. مردم پشت در تیپ جمع شده بودند. مرا از روی میله های حیاط تیپ رد کردند و در آن طرف میله ها ، صاحبعلی حاتمی، پسر خاله ام،  مرا روی شانه هایش سوار کرد. هر چه اصرار کردم مرا روی زمین بگذارد، قبول نکرد و مرا تا پای ماشین برد. مادرم داخل پیکان «ولیزاده»[1] بود . وقتی مرا دید فکر کرد پا ندارم. خود را همچون بچه ای به آغوشش افکندم، هر دو گریه می کردیم و اشک شوق می ریختم. او حال زیاد خوشی نداشت. دخترم دسته گلی را به گردنم انداخت و به طرف خانه راه افتادیم تا به کوچه رسیدیم، برق آمد. مردم توی کوچه جمع شده بودند. بعد از خوش و بش با آنان داخل خانه رفتیم. مردم تا داخل راهرو، آمده بودند. یکی از بچه ها جلوی در ایستاده بود و نمی گذاشت کسی وارد شود. مقصود، برادرم خودش را به من رساند. او دنبالم آمده بود . وقتی می خواست از زیر در تیپ، رد شود مجروح شده به بیمارستان رفته بود. دو روز بعد مردم توی مسجد عباسیه جمع شدند. با آنها چند کلمه ای صحبت کردم و از همه شان تشکر کردم. گفتند به مزار شهد ا برویم. رفتیم و دیدم یک قبر به اسم من آنجاست. آنها چون خبری از من نداشتند فکر کرده بودند شهید شده ام و پیکری که از جبهه آمده بود را به جای من توی قبر گذاشته اند.

بعد از آن روز پدرم سنگ قبر را عوض کرد و نام شهید گمنام بر آن گذاشت. حالا هر پنجشنبه برای زیارت آن شهید گمنام به سر مزار می روم. بعضی وقت ها می بینم که مردم قبل از اینکه سر قبر آشناها و بچه های خودشان بروند، اول بر سر مزار آن شهید گمنام فاتحه ای می خوانند و به سراغ دیگر قبرها می روند.

+ نوشته شـــده در بیستم مرداد 1391ساعــت تــوسط سلمانی/ جوادی |
برگزاري اولين جلسه هم انديشي سوژه يابي براي چيدمان مركز فرهنگي دفاع مقدس اردبيل

اولين جلسه هم انديشي سوژه يابي براي چيدمان مركز فرهنگي دفاع مقدس استان اردبيل با حضور پژوهشگران و نويسندگان اين حوزه، روز يكشنبه 10 مهرماه در محل اداره كل حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس استان اردبيل برگزار شد.

در اين جلسه سرهنگ خوشبخت، مديركل حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس استان اردبيل گفت: دوران 8 ساله دفاع مقدس به فرهنگ مقاومت و پايداري به ياد ماندني مردم ايران تبديل شده است و بايد با ابزارهاي مناسب به نسل هاي آتي انتقال يابد.

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دهم مهر 1390ساعــت تــوسط سلمانی/ جوادی |
اقلام فرهنگي ابزار قدرتمند ترويج فرهنگ دفاع مقدس

"دفاع مقدس"، "ايثار"، "شهادت"، "فداكاري"، " از جان گذشتگي"و ... ارزش هايي هستند كه وقتي خوب در آنها تامل مي شود مشخص مي گردد كه اين ها مقوله هاي فرهنگي هستند و حفظ و صيانت و ترويج آن نياز به انجام كارهاي فرهنگي نيز دارد. اين كار بايد از بطن جامعه شروع و در ميان مردم به اوج برسد. به همين خاطر در سال هاي اخير فعاليت هايي از جمله برگزاري سمينارها و همايش هايي تخصصي، برپايي نمايشگاه هاي تخصصي، اجراي طرح راهيان نور، توليد اقلام فرهنگي و ... در اين راستا صورت گرفته است. اينگه اين برنامه ها تا چه حد موثر بوده و چقدر اهداف مورد نظر را برآورده كرده بحث ديگري است. در اين نوشته قصد بر آن است كه وضعيت توليد اقلام فرهنگي مرتبط با دفاع مقدس مورد بررسي قرار گيرد.

در سطح استان اردبيل هم متوليان امر و آنهايي كه دغدغه حفظ اين ارزش ها را دارند در صدد برآمده اند كه با توليد آثار فرهنگي از جمله كتاب، نشريه، فيلم، تئاتر و... و اجراي برنامه هاي متنوع در نهادينه كردن فرهنگ دفاع مقدس تلاش كنند اما به يقين توليد اين آثار در مقايسه با نقش تاثير گذار استان اردبيل در 8 سال دوران جنگ تحميلي و تقديم 3400 شهيد، 9هزار و دو نفر جانباز و 705 نفرآزاده هيچ سنخيتي ندارد و بسيار ناچيز

نوشته شده توسط سيده صغري جوادي، چاپ شده در سيزدهمين شماره فصلنامه فانوس، شهريورماه۱۳۹۰ 

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در نهم مهر 1390ساعــت تــوسط سلمانی/ جوادی |
فصلنامه فانوس در اردبيل منتشر شد

 با هدف ترويج فرهنگ ايثار و شهادت سيزدهمين شماره فصلنامه فانوس توسط اداره كل حفظ آثار و نشر ارزش هاي استان اردبيل با همكاري موسسه فانوس هشتم منتشر شد.
در اين شماره از اين فصلنامه كه به مناسبت هفته دفاع مقدس انتشار يافته است مطالبي چون سيره پيامبر اكرم (ص) در آيينه سيره شهدا، معرفي سردار شهيد فريدون حاتمي، پرواز به بهشت از قله 2519، زندگينامه شهيد صديف باقرپور نياري و دو فرزند شهيدش مجيد و جعفر، داستان كوتاه ما سه برادر بوديم، تئاتر دفاع مقدس در استان اردبيل از آغاز تا به امروز، پشتيباني و مهندسي جنگ جهاد استان اردبيل، ارائه درس آشنايي با دفاع مقدس در دانشگاه ها، اقلام فرهنگي ابزار قدرتمند ترويج فرهنگ دفاع مقدس و مطالب ديگر درج شده است.

علاقه مندان براي دريافت فصلنامه فانوس مي توانند به اداره كل حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس استان اردبيل واقع در اردبيل، شهرك اداري، جنب شهرك توزيع برق مراجعه كنند.

+ نوشته شـــده در نهم مهر 1390ساعــت تــوسط سلمانی/ جوادی |
انتظار آزادگان:

در مقابل این همه ایثار چه کرده ایم؟

 26 مرداد ماه روزی به یاد ماندنی برای مردم ایران بویژه برای آنانی است که سالهای دوری فرزند، همسر، پدر و برادر را تحمل کردند و بخاطر عزت و اقتدار کشور خم به ابرو نیاوردند. در این روز گروه گروه از فرزندان ایران زمین، سربلند از پشت سر گذاشتن تمامی سختی های اسارت در اردوگاههای مخوف عراق، با هزاران امید و آرزو وارد کشور شده و با چنان استقبال گرمی از سوی مردم قدرشناس و مسئولین روبرو شدند که روزهای بهتری را برای آنان تداعی کرد.

اما با گذشت زمان ارزش گذاشتن به این قشر درد کشیده را در جامعه کم رنگ کرد شد و بازگویی ایثارگری های آنان تنها در برخی مناسبت های خاص همچون گرامیداشت هفته دفاع مقدس، سالروز آزادسازی خرمشهر، 26 مرداد سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی در سال 1369 و... خلاصه شد.

 حال اگر از بازماندگان این قشر سراغی بگیرید و یا به رسم دیرین دیدار از دوستان و آشنایان، سری به قهرمانان آزاده خود بزنید آنان حرف های ناگفته ای برای بیان دارند و درد دلهایی که شنیدن آن شاید هر کسی را به تأمل وا می دارد و این سئال در ذهن تداعی می کند که ما در مقابل این همه ایثار چه کرده ایم؟ برای جبران روزها و سالهای که به دور از وطن و در بدترین شرایط ممکن در زندان های عراق در اسارت بودند تا چه حد تلاش کرده ایم؟

آیا برای دردهای ظاهری و نهفته شان مرهمی گذاشته ایم یا با رفتار و گفتار خود نمک بر دردهایشان پاشیده ایم؟

بی شک دردهای آنان با مادیات جبران نخواهد شد، یا با برگزاری مراسمی که در طول سال تنها یک بار تکرار می شود و...، بلکه برای درک این آلام و التیام روح و روان آنها باید همراه شد، همراهی ماندگار و شنونده ای صبور. باید حرف هایشان را بشنویم، دردهایشان را بفهمیم و بدانیم که آنها از چه رنج می برند، چه می می خواهند و چه انتظاری دارند.

نوشته شده توسط سیده صغری جوادی چاپ شده در پیش شماره سوم رایحه ایثار مرداد ۱۳۹۰

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوازدهم شهریور 1390ساعــت تــوسط سلمانی/ جوادی |
اردبیل، ناکام در برگزاری کنگره سرداران شهید / متولیان پاسخ دهند

با گذشت بیش از دو دهه از تشکیل ستاد برگزاری کنگره شهدا در اردبیل و با وجود فراهم شدن تمام شرایط لازم در این حوزه، استان اردبیل به دلایل مبهم که نیازمند شفاف سازی است، در برگزاری کنگره بزرگ سرداران شهید استان ناکام و ناموفق بوده که در نظر مردم و خانواده های شهدا و ایثارگران به هیچ عنوان پذیرفتنی نیست.

تقدیم سه هزار و 400 شهید و هزاران جانباز و آزاده، حضور نیروهای این استان در عملیاتهای تاثیر گذار و نیز فراهم بودن فضای معنوی و دینی که می تواند مولفه هایی برای استان اردبیل در راستای حضور پر رنگ و موثر در این عرصه باشد، تاکنون به دلیل بی توجهی، بی دقتی و عدم مسئولیت پذیری متولیان نادیده گرفته شده و شاهدیم که این کاستیها باعث شده تا برگزاری کنگره سرداران شهید بارها به تعویق افتد.

گزارش از : محمد میرزایی ناطق

چاپ شده در شماره ۱۱ ویژه نامه خط سرخ خرداد ۱۳۹۰

+ نوشته شـــده در بیست و یکم خرداد 1390ساعــت تــوسط سلمانی/ جوادی |
توليد نشريات تخصصي دفاع مقدس ضروري است

ایرنا/ اردبيل - دبير مجمع خبرنگاران و نويسندگان دفاع مقدس استان اردبيل با اعلام انتشارشماره جديد نشريه خط سرخ گفت:توليد نشريات تخصصي دفاع مقدس براي زنده نگه داشتن فرهنگ دفاع مقدس ضروري است.

سیده صغري جوادي روز چهارشنبه در گفتگو با خبرنگار ايرنا افزود: توليد و عرضه نشريات تخصصي دفاع مقدس يكي از ضروري‌ترين و پايه‌اي‌ترين فعاليت‌هايي است كه مي تواند در زنده نگه داشتن فرهنگ دفاع مقدس نقش ايفا كند.
وي عنوان كرد: اين نشريات علاوه بر واكاوي واقعيات 8 سال دفاع مقدس و انتقال ارزشهاي آن به نسلهاي آتي ميتواند در هدايت ساير فعاليتها به سمت صيانت از فرهنگ و آرمانهاي شهدا گام بردارد.
وي از انتشار يازدهمين شماره ويژه‌نامه تخصصي مجمع خبرنگاران و نويسندگان دفاع مقدس استان اردبيل با عنوان «خط سرخ» به مناسبت سالروز آزادي خرمشهرخبر داد و يادآور شد:

کد خبر: 30421908    تاريخ انتشار : 18/03/1390

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در هجدهم خرداد 1390ساعــت تــوسط سلمانی/ جوادی |